دوست نداشتم اسمش رو وبلاگم باشه این آدرس وبلاگ جدیدمه
http://manam-malih.blogfa.com/
همتونا اون جا باز لینک کردم
منتظرم
برقرار باشید وسبز![]()
مي خواهم كه گوش جان به سخنانت بسپارم؛
حتي اگر در مشكلات خود غرق شده باشم،
آن گونه كه هيچ كس تاكنون چنين نكرده.
مي خواهم تا هر زمان كه مرا طلبيدي در كنارت باشم،
نه اكنون، بلكه هر زمان كه خودت مي خواهي.
مي خواهم رفيق شفيقت باشم، مي خواهم تو را به اوج برسانم.
خواه توانش را داشته باشم، خواه از انجام آن ناتوان باشم.
مي خواهم به گونه اي با تو رفتار كنم كه گويي اولين روز تولد توست
نه آن روز خاص، كه تمام روزهاي سال.
به حرف هايت گوش خواهم داد.
نصيحتت مي كنم.
هم بازي ات مي شوم.
گاهي اوقات مي گذارم كه برنده شوي.
در كنارت مي مانم.
در آن زمان كه آهنگ نبرد كني،
در كشاكش مبارزه با زندگي
برايت دعا مي كنم.
مي خواهم برايت بهترين دوستي باشم
كه تاكنون داشته اي.
امروز، فردا و فرداهاي ديگر
تا آخرين لحظه حياتم
نمي پرسي چرا ؟
زيرا تو نيز برايم بهترين دوستي هستي كه تاكنون داشته ام
تقدیم به تو که بهترینم هستی
(حالا این تو کیه بمون تو خماریش)
تولد فرشته جون
فرشته جونم الان رفتند قزوين زندگي ميکنند دلم واسش يه ذره شده اصليتش شماليه اين قدر ماهه که نگو
۲۸ مهر هم که روز دختره به خودم تبریک میگم............![]()
شنبه:از دست اين خانم سليميان(عذرا)بلند شده بود رفته بود به مدير گفته ما(من و رها و سميه و ميترا)خيلي شلوغ ميکنيم و بعدش کلي موعظه از جانب مدير
يکشنبه:
زنگ اول:معلم پرورشي مدرسه اومده تو کلاس ميگه ميخوام نماينده ي پرورشي انتخاب کنم کي ميخواد نماينده بشه اونن موقع کسي داوطلب نشده.....
يهو ميبينم همگي با هم بر گشتند ميگند خانوم اين.... خانوم راحيل ...خانوم آره همين... هي خانوم ميگه راحيل کيه؟؟؟؟ خودش بايد داوطلب بشه منم که امسال دنبال درد سر نبودم نميخواستم مثل پارسال نماينده ي پرورشي بشم...
خلاصه با زور چند تا از هر کول هاي کلاس بلند شدم
خانوم گفت راي گيري ميکنيم چند نفر ميخوان اين خانوم نماينده بشه؟؟؟؟
همگي يه دست که چه عرض کنم هر دوتا دستاشونا بردند بالا
خانومه داشت شاخ در مي آورد ميگفت تو همه کلاسا دعوا بود شما چرا اين طوري هستين.
(من که ميدونم اينا هم دستي کرده بودند واسه بدبختي من) اينگا به جز من ديگه کسي توي اين کلاس خراب شده نيست![]()
زنگ دوم:مشاور مدرسه اومده هميار مشاور انتخاب بکنه اين بار ديگه دور منا خط بکشين
خلاصه چند نفر داوطلب شدند بعد من که طبق معمول مشغول حرف زدن با بغل دستيم بودم يهو صداي کف و هوراي بچه ها منا به خودم آورد ديدم برداشتند بي اجازه(بي تربيتا)
اسم من بيچاره را پاي تخته نوشتند و برگشتند ميگند آخيش خيالمون راحت شد يه نفرا نوشتيم که دوست داريم بشه هميار مشاورمون ![]()
هر چي ميگم نه خانوم ...ميگه چرا بچه ها ميخوان.... ميگم اينا دشمن منند ميگه چرا اين جوري ميگي
اين قدر دوست دارند(میخوام این جوری دوستم نداشته باشند)
خلاصه راي گرفتند هر کسي سه تا حق راي داشت و هر کسي بيشترين اولويت را مي آورد ميشد هميار .نتيجه:25 نفرشون اولويت اولشون من بد بختا انتخاب کرده بودند
زنگ آخر :خانوم سليميان(عذار)با تمام عطوفت توي کلاس که رام نداد هيچ!!!! يه منفي هم واسم گذاشت...... تازه زنگ اولم امتحان شيميما خراب کرده بودم خفن![]()
منگنز دي اکسيد ا نوشته بودم منگنز پر اکسيد اين يعني خيلي خنگي![]()
هيچي منم تصميم گرفتم حال اين عذار را بگيرم و بنشونمش سر جاش
دوشنبه:
زنگ اول:رفتم بالاي صف به نمايندگي از بقيه ي هميار مشاورا مثل اين رئيس جمهورا يه قسم نامه خوندم دست رو قرآن گذاشتم که راز دار بچه ها باشم(يکي نيست بگه من خودم کمپاني و درد و مرض و مشکلم مگه ميتونم ديگه بشينم پاي درد و دل بچه
و حل مشکلاتشون)بعدش رفيق فابريکامون اومدند ميگند چرا واسه 1 دقيقه فقط يه دقيقه شکل چندش شده بودي و خودتا گرفتي
زنگ دوم:امتحان فيزيک را افتضحه يفتضحه افتضاح کرديم بعدشم دوستان ريختند سرم هي درد و دل که آره تو را کرديم هميار مشاور بيشين گوش بده
زنگ آخر:خواستم حال عذرا را بگيرم که صدام زدند دفتر مدرسه رفتم. ميبينم عذار ايستاده ميخنده رفتم جلو ميگه خانوم....شما را به عنوان جانشين فرمانده ي بسيج مدرسه انتخاب کردم کم مونده بود
همون جا بيهوش بشم(ببينم من قيافم شکل اين بيکاراست)خوبه شاگرد اولم و اينا نميفهمند من وقت ندارم.
هي پست و مسئوليت ميدند بعدشم مگه حق داري بگي من نميخوام. اون از اون دوستان
مهربانمون با اون راي گيري شون و راي دادناشونا اينگا ديگه اسمي به جز من بلد نيستند
در حالي که توي همه ي کلاسا دعوا بوده سر انتخاب اين نماينده ها و اون وقت اينم کلاس ما![]()
البته اتحاد و هم بستگي بچه هاي سوم تجربي تو مدرسه زبون زد خاص و عامه گفته باشم(واسمون اسپند دود کنيد)
فکر کنم خانوم سليميان فهميده بود ميخوام ازخجالتش در بيام برداشت کرد ما را جانشين
خلاصه بقيه هفته به همين منوال گذشت و من هي از سوي دوستان مشعوف شدم پشت سريم که 6 ساله با هم دوستيم اسمما گذاشته گوله نمک من نميدونم من شکل گوله نمکم ....بغل دستيم هم
(پارسال بغل دستيش شاگرد دوم کلاس بود) اما اون خيلي آروم و ساکت بود حالا رفته اين بيچاره داره منا تحمل ميکنه .اما خوشحالم هستا برگشته ميگه: گوله نمک آدم همه ي غم هاي
دنياي هم تو دلش باشه تو را که ميبينه يادش ميره (از بس شلوغم)
.
اين هفته را هم که 5 شنبه را تعطيل نکردند ضايع شديم رفت
ما که ميريم مدرسه فقط ميخنديم و بر ميگرديم يه روزم طبق معمول مشغول لهو و لعب بوديم يهو خانوم موسوي(رورشي)سر زده اومد تو کلاس همه خشکيدند سر جاشون
برگشته ميگه: خانوم ها اينا همه هزل است اين ها همه فکاهي است اينا همه گناه است نکنيد اين چنين يهو يکي از بچه
که ديگه نتونست از طرز حرف زدن خانوم خودشا کنترل کنه زد زیر خنده بعدشم کلاس ريخت به هم هي بخند حالا...![]()
من برم تا دوهفته ديگه و بازم ماجراهاي من و دوستام و مدرسه
گفتي خوش به حالت...
ديوونه ها دنياشون بي رياست
يه چيزي بگم
همين ديوونه که ميبيني تنهاست
ميدوني چرا؟
چون همه دوستش داند و کسي دوستش نداره
اين يکي را ميخواي هر جور فکر کنيد که از سن کوفتيمه يا هرچي
اما اينا قبول دارين که :
ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد
اين ديوونه اي که ميبينيد تا حالا نه يه ديوونه ديده که دوستش داشته باشه.. نه يه ديوونه اونا ديده که دوستش داشته باشه
خيلي سخته ديوونه باشي
چون خدا ديوونه کم آفريده...
بنابراين احتمال اين که دوتا ديوونه تو مسير زندگيشون به هم برخورد بکنند خيلي کمه
ولي با همه ي اين ها ديوونه بودنما دوست دارم
ميدوني چرا؟
چون من از اول که ديوونه نبودم.
اولش به اصطلاح آدم بودم اما اون جوري خوب نبود خيلي بد بود احساس تنهايي تمام وجودما تسخير کرده بود.!!!!
اما بعد که ديوونه شدم و به معناي واقعي کلمه آدم شدم اونا بيشتر دوستش داشتم چون خيلي بهتر از ديونه نبودن بود
از ديوونه شدنم پشيمو ن نيستم اما دلم يه ديوونه ميخواد
نيست هر چي گشتم!!!!!!!!
حالا هم خسته شدم از دنبال ديوونه گشتن
شايدم نگردم بهتره ديوونه ها خوشون هم ديگه را پيدا ميکنند يه روزي يه جايي يه جوري يه ديوونه اي
بازم زد به سرم نشستم به چرت و پرت نوشتن يا همون درد و دل کردن
آقا!!!!!! من دلم يه ديووونه ميخواد خب قحطي همه چي اومده عجب بد بختي داريم ما.
تقصير اين آدماي نمک نشناسه که خدا هر چي نعمت بهشون داد هي ناسپاسي کردند
خدا هم کم کرد کم و کم.........
حالا هم قحطي اومده زاينده رودمون به اون خشگلي خشکيده... درختامون خشکيده... دلامون پوسيده دين و ايمانمون نم کشيده....
عدالت يادمون رفته ....ديگه اونايي که بايد ميبوديم نيستيم... ما فرزندان کوروش کوروشي نيستيم....
ما اين جا بزرگي را توي سن ميبينيم نه توي دل(برای دوستی که بهم گفت عادت ندارم با بچه ها حرف بزنم.(دوست جونی داداشیم)).... ما اين جا زيبايي را به قيافه مبينيم نه به دل.... ما اين جا چشمامون همه چي را ميبينه گوشامون همه چي را ميشنوه....
يادمون رفته آدميم... يادمون رفته از خاکيم... يادمون رفته ...يادمون رفته برگزيده ايم... همه چي از يادمون رفته!!!!!!!!!!!!!!
به جز ماديات!
پس حقمونه اين همه قحطي واقعا که لياقت نداشتيم
خدا که بخيل نيست تو لياقت داشته باش...
اين جا نشسته ام ميگم چرا قحطي اومده قحطي ديوونه هم اومده من ديوونه ميخوام
ثبت نام ميکنيم
ديووونه ها خودشونا معرفي کنند
دیوانه ام
دلم دیوانه تر
من دیوانه میخواهم
دیوانه دل دیوانه
چرا نیست
شاید هم هست
من نمیتوانم حضورش را حس کنم
حس کن دیوانه میخواهی این همه دیوانه
کو من نمیبینم
بگو که دیوانه ای بگووووووووووووووووووووووووووووووووو![]()
